« بـ نامـ خدای شبـ های تاریکـ »
آسمانـ مثلـ همیشهـ تاریکـ استـ ... تاریکـ تاریکـ ...
ولی با همهـ ی شبـ های دیگر فرقـ می کند ...
و آنـ اینـ کهـ ماهـ زیبای منـ در آسمانـ با همـ بودنـ نمی تراود ...
و آنـ قدر کوچهـ پسـ کوچهـ های قلبمـ تاریکـ می شود تا نامشـ را شبـ غمـ بگذارمـ ...
یا شاید همـ شبـ بی تو بودنـ ...
امشبـ از همهـ شبـ های دیگر سردتر استـ ... می دانی چرا؟!
چونـ آغوشـ گرمـ تو ، از منـ دریغـ می شود ... آهـ گویا قرار استـ یخـ ببندمـ ...
برای آنـ کهـ بتوانمـ بخوابمـ ، غمـ مرا روی پاهایشـ می گذارد و لالایی می خواند ...
نبضـ شادی از حرکتـ باز می ایستد ... امشبـ خواهمـ خوابید ...
ولی بی آنـ کهـ گرمای وجودی اتـ را حسـ کنم ...
فقط دعا می کنم لحظهـ ای بیادمـ باشی ... و زیر لب بگویی :
شبـ بخیر ! هنوز همـ دوستتـ دارمـ ...
فقط ای کاشـ ...
ϰ-†нêmê§ |